تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی حجت الاسلام موسوی قهار پایگاه اطلاع رسانی حجت الاسلام موسوی قهار
  • السلام علیک یا قمر بنی بنی هاشم

  • السلام علیک یا ابالفضل العباس

  • جمله مورد نظر را جایگزین نمایید

  • جمله مورد نظر را جایگزین نمایید

  • جمله مورد نظر را جایگزین نمایید

  • جمله مورد نظر را جایگزین نمایید

  • جمله مورد نظر را جایگزین نمایید

  • جمله مورد نظر را جایگزین نمایید

  • جمله مورد نظر را جایگزین نمایید

  • جمله مورد نظر را جایگزین نمایید

  • جمله مورد نظر را جایگزین نمایید

  • جمله مورد نظر را جایگزین نمایید

  • جمله مورد نظر را جایگزین نمایید

راز طول عمر

یك بار شنیدم كه در نیاسر كاشان‏ پیرمردیست كه خیلى عمر كرده است‏0 رفتم كه او را ببینم چون چنین افرادى از نوادر هستند و این‏ بخاطر پایین آمدن میانگین عمر در این زمان است‏0 آنهم عللى دارد كه یكى از آنها گرفتارى زیاد مردم و خرد شدن اعصاب آنهاست‏0
آنقدر مردم در زیر سایه تشریفات و تجملات براى خود گرفتارى‏ درست كرده اند كه شب و روز میدوند و باز هم‏ به جایى نمیرسند0 آسایش مردم كم و خستگیشان زیاد شده و براى همین است كه چراغ عمرشان زودتر خاموش مى شود0 خلاصه یك روز با چند تن از رفقا براى دیدن آن پیرمرد رفتیم‏0 در سمت چپ جاده اى‏ كه به طرف نیاسر كاشان مى رود ، سه قریه پهلوى‏ هم قرار دارد : دولت آباد ، خاتون آباد و قریه‏ تجره‏0 در این قریه تجره كه فقط دوازده خانوار دارد شخصى بنام محمد عرب زندگى میكند0 او پیرمردیست قد كوتاه ، سیاه چهره ، قوى هیكل و استخوان درشت‏0 وقتی كه ما با اتومبیل به قریه‏ تجره رسیدیم ، دیدیم كه مردى با یك قباى بلند وصله دار ، یك كلاه نمدى و یك پیراهن شل و ول‏ ساده با عصایى كه زیر چانه اش گذاشته و با چشمهاى ریزش به تماشا نشسته است‏0 موهاى سر و صورتش سیاه بود و به زحمت مى شد چند موى سفید ریش او را دید0 اتومبیل را نزدیك او نگهداشتیم‏ و پرسیدیم : بابا جان ! شما خانه محمد عرب را بلد نیستید ؟ قاه قاه خندید0 گفتم : چرا مى‏ خندى ؟ گفت : خود من هستم‏0 گفتم : شما آن محمد عرب مسن معروف هستى ؟ گفت : بله‏0 آمده اید كه‏ مرا ببینید ؟ گفتیم : بله‏0 گفت : بفرمایید پایین‏0 از اتومبیل پیاده شدیم‏0 او جلو افتاد و ما هم به همراهش رفتیم‏0 به یك اتاق كاهگلى وارد شدیم كه نصف آن با یكى دو تا نمد و گلیم پوشیده‏ شده بود و بقیه آن خاكى بود0 فقط یك اجاق در گوشه اتاق بود0 نه چراغ گازى داشت و نه چراغ‏ نفتى‏0 گوشه اتاق در كنار اجاق مقدارى هیزم‏ ریخته بود0 یك كترى سیاه و یكى دو تا از این‏ كاسه هاى سفالى و قاشقهاى چوبى هم بود0 در گوشه‏ دیگر اتاق هم لحاف و تشكى قرار داشت‏0 پیرمرد به‏ من خیلى احترام گذاشت‏0 گفت : بیا اینجا بنشین‏0 نشستم‏0 از من پرسید : شما اسمت چیست ؟ گفتم : احمد هستم‏0 گفت : لقبت چیست ؟ گفتم : كافى‏0 گفت‏ : تو همان شیخ احمد كافى هستى كه میگویند در كاشان به منبر میروى ؟ گفت : چند روز پیش یك‏ جعبه - مقصودش همان ضبط صوت بود - به اینجا آورده بودند كه صدایت در آن بود0 گفتم : بله ، من در آن بودم 0 بعد در حالى كه دستش را گرفته‏ بودم گفت : به خدا اگر به تو علاقه نداشتم و به‏ صداى آن جعبه گوش نكرده بودم ، چنان این دستت‏ را فشار میدادم كه استخوانهایش بشكند0 با آن‏ پیریش ، میخواست از قدرتش بگوید و راست هم مى‏ گفت‏0 پرسیدم : سن شما چقدر است ؟ گفت : من از این كاغذ و دفترها ندارم - منظورش شناسنامه بود - فقط همین اندازه میدانم تا آن سالى كه‏ ناصرالدین شاه روى تخت سلطنت نشست ، من سى و هفت ساله بودم و تا آن موقع ازدواج نكرده بودم‏0من حساب كردم كه در آن سال صد و شصت و هفت ساله‏ مى شد0 پرسیدم : خوراك شما چیست ؟ گفت : من‏ روزى دو بار در چاشت و عصر غذا میخورم‏0 گفتم : چه میخورى ؟ گفت : لبنیات و سبزى زیاد میخورم‏ اما گوشت كم میخورم‏0 یك مطلب حساسى مى گفت كه‏ من از حساسیتش غافل بودم و آن اینكه وى مى گفت‏: من هر میوه اى را در فصل خودش میخورم‏0 مثلا الان فصل هندوانه و خربزه است‏0 خداوند این زمین‏ ، این هوا و این فصل را در نظر گرفته و مصلحت‏ دانسته است كه به من و تو هندوانه بدهد0 براى‏ این فصل همین هندوانه خوب است‏0 پرتقالى كه شش‏ ماه در یخچال مانده درست است كه سالم است اما مثل پرتقالى نیست كه تازه تازه از درخت بچینى و بخورى‏0 همین مطلب را من از یكى از دكترها شنیدم‏ كه او میگفت : ما با مطالعه متوجه این نكته شده‏ ایم ولى این پیرمرد آن را به تجربه آموخته است‏0او مى گفت : شب كه مى شود شام نمیخورم چون‏ عصرانه خورده ام‏0 نماز مغرب و عشاء را كه‏ خواندم میخوابم‏0 مى گویند در شبانه روز دو وقت‏ است كه خوابش اثر عجیبى در اعصاب دارد0 اول یك‏ ساعت قبل از ظهر است كه اگر انسان یك شبانه روز هم نخوابیده باشد تمام خستگى هایش با آن رفع مى‏ شود و دوم هم خواب سر شب كه خیلى عجیب است‏0 این‏ پیرمرد سر شب كه میخوابید ، آخر شب راحت و پاكیزه دو ساعت مانده به اذان صبح بیدار مى شد0 با اینكه بیسواد بود چند آیه از قرآن هم حفظ كرده بود0 اهل ده مى گفتند : سحر كه مى شود - خواه تابستان باشد یا زمستان - این پیرمرد صد و شصت و هفت ساله به پشت بام مى رود و با صداى‏ زیر و خوبى كه دارد و شروع میكند به قرآن‏ خواندن با زبان فارسى مناجات كردن كه : خدایا ! عمرم به بطالت گذشت‏0 خدایا ! نفهمیدم‏0 خدایا ! ندانستم و از خودم لغزشهاى زیادى نشان دادم‏0گناه زیاد كردم‏0 تو آقایى ، بزرگى ، كریمى ، از من بگذر0 پیرمرد با همان لحن عامیانه خودش چنان‏ پر سوز در آن دل شب ناله میكند كه همگى این‏ دوازده خانواده را از خواب بیدار كرده بیاد خدا مى اندازد0 ( خفتگان را خبر از مرغ سحر حیوان‏ را خبر از عالم انسانى نیست ) امرار معاش این‏ پیرمرد اینگونه بود كه تا سال قبل فلاحت و زراعت مى كرده و گندم و جو مى كاشته است ، علاوه بر این چند راس گوسفند هم داشت‏0 پیرزنى‏ میگفت : پیرمرد ده ، پانزده روز است كه مقدارى‏ پژمرده شده است‏0 گفتیم : چرا ؟ گفت : پسرى نود و پنج ساله داشته كه چند روز پیش فوت كرده است‏0 طفلكى جوان مرگ شده است ! خود این پیرمرد وى را غسل داد و كفن كرد0 نمازش را هم خواند و بعد هم‏ خودش او را در قبر گذاشت‏0 وقتیكه به عنوان‏ آخرین دفعه صورتش را بوسید چند قطره اشك از چشمانش سرازیر شد0 بعد با یك حالت تاثرى از قبر بیرون آمد و برایش دعا كرد0 انسان وقتى در زندگى قانع باشد و زندگیش را ساده كند خرجش هم‏ كم مى شود 000 اما نمازش را در اول وقت مى‏ خواند0 همان چهار آیه قرآن را كه بلد است‏ میخواند و ترك نمى كند0 یكى از حرفهایى كه آخر كار به او گفتم این بود كه : محمد عرب ! میخواهم با یكى دو كلمه مرا نصیحت كنى‏0 نگاهى‏ به من انداخت و گفت : آشیخ احمد ! ( تمام این‏ صحبتهایى كه كردم براى این سخن آخر پیرمرد سالخورده با تجربه دنیا دیده بود ) اگر میخواهى‏ كه در دنیا و آخرت راحت باشى و غصه نخورى ، گناه نكن‏0 آدمى كه بد كرده همیشه دچار غم و اندوه است اما آدمى كه خلاف نكرده سربلندست و آرامش روحى دارد ، راحتى قلبى دارد




طبقه بندی: اهل بیت (علیهم السلام)، سوال شما،
برچسب ها: راز طول عمر، نیاسر كاشان، اعصاب،
 جمعه 9 بهمن 1394  07:53 ب.ظ    سید امیر حسین طباطبایی™